پیشتازان سازمان دانش آموزی شهرستان طبس


صبح یک روز بهاری که تازه خورشید در آمده بود، مردم یکی یکی و دسته دسته به سمت میدان اصلی شهر می رفتند تا تماشاگر مسابقه تیراندازی سال باشند. آنها در بین راه با هم صحبت می کردند و هرکس از مسابقه امسال و قهرمان آن می گفتند.

در گوشه ای از میدان جایی درست کرده بودند که مردم بتوانند به راحتی مسابقه را تماشا کنند. سمت دیگر هم با چوب یک دایره درست کرده بودند که این دایره خودش یک دایره خیلی کوچک تر داشت و تیراندازها باید تیر خودرا به وسط این دایره کوچک می زدند. اندازه این نشانه آنقدر ریز بود که هر کسی به سادگی نمی توانست از عهده اش بیرون بیاید. به همین دلیل این مسابقه هرچند سال یک بار برنده داشت .

زن و مرد ،پیر و جوان همه داشتند تیراندازهای خود را تشویق می کردند. هر تیر اندازی برای خودش طرفدارانی داشت که تا قبل از مسابقه حسابی تشویقش می کردند. چند نفر از ریش سفید ها و بزرگترهای شهر هم این مسابقه را داوری می کردند . مسابقه شروع شد .تیر انداز اول در جایی که از قبل آماده کرده بودند، ایستاد و کمانش را به دست گرفت . هوادارانش چند تا جوان بودند و چند زن و مرد که یک صدا او را تشویق می کردند.

-ماشاء ا... ماشاءا...حسن .ماشاءا...ماشاءا...حسن

تیری برداشت و در زه کمان گذاشت.همه صداها در گوشش می پیچید و همانجا می ماند. کمی به اطرافش نگاه کرد. نگران بود.به دوردست چشم دوخت. پاهایش را سفت کرد. یکی از چشمانش را بست و با چشم دیگر هدف را ورانداز کرد. زه کمان را کشید و تیر در آسمان رها شد.رفت و رفت و جایی نزدیک نشانه پایین آمد اما به هدف نخورد.صداها ناگهان به سکوت تبدیل شد. جایزه این مسابقه برای شرکت کنندگان اهمیت زیادی داشت.چون پول زیادی به برنده مسابقه می دادند که می توانست زندگیشان را از این رو به آن رو کند. ثروتمندان شهر با برگزاری این مسابقه می خواستند تا تیر اندازان خوب شهررا برای حفاظت از شهر بکار بگیرند.

نفر دوم به میدان آمد تا شانس خودش را امتحان کند . او قهرمان سه سال پیش بود، یعنی آخرین قهرمان.با قدمهای محکم و استوار از میان جمعیت زیادی که طرفدار او بودند بلند شد وباغرور به سمت جایگاه تیر اندازها رفت.هواداران او به صورت هماهنگ او را تشویقش می کردند :

سالار قهرمانه . سالار قهرمانه . سالار قهرمانه

صداها ادامه داشت و هر لحظه بیشتر می شد و اوج می گرفت به سمت گوش قهرمان سه سال پیش می رفت.اما او تلاش می کرد تمرکز کند تا شاید بتواند امسال هم برنده این جایزه بزرگ باشد. تیری از میان تیرهایش انتخاب کرد و هدف را نشانه گرفت.در یک چشم به هم زدن تیرش را پرتاب کرد. اما غرور بیهوده ای که داشت باعث شد تیر خیلی آن طرف تر از هدف پایین بیاید .نگاهی به اطرافش انداخت .شرمنده شد. سرش را پایین انداخت و از میدان خارج شد.

تیر اندازها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند . اما خبری از پیروزی نبود. مردم نا امید شده بودند و یواش یواش داشتند میدان مسابقه را ترک می کردند.  نوبت به نفر آخر رسید. مردی چاق که به آرامی حرکت می کرد. مردم شروع کردند به پچ پچ کردن. هرکسی حرفی می زد. یکی می گفت:"این نمی تواند قدم از قدم بردارد چطور می خواهد تیر اندازی کند. یکی دیگر گفت:"این بنده خدا ین قدر چاق است که نمی تواند زه کمان را به قدر کافی بکشد . فکر نمی کنم تیرش به هدف رسدچه رسد به اینکه به هدف بزند.

پسر جوانی به دوستش گفت :"فکر می کنم.به قیافه اش نمی خورد."

فقط یک زن و یک بچه طرفدار آخرین تیرانداز بودند که صدای تشویقشن به جایی نمی رسید.مرد به سمت جایگاه رفت . اگر او هم نمی توانست تیر را به هدف بزند مسابقه امسال هم برنده نداشت .

تیرانداز آخر با قدمهای لرزان به میدان رفت و در جای خودش ایستاد کمان را کشید و سعی کرد تمرکز کند با یک چشم به هدف کوچکتر و کوچکتر می شد . گاهی احساس می کرد هدف دارد تکان می خورد یا جابجا می شود کمانش را پایین آورد و دوباره تلاش کرد . احساس کرد نمی تواند. همسر مرد تیرانداز فهمید که شوهرش نمی تواند نشانه برود . او که دلش نمی خواست شوهرش از این مسابقه سرشکسته بیرون بیاید به پسرش نگاه کرد و گفت:"برو پیش پدرت . شاید با دیدن تو نیرو بگیرد و احساس قدرت کند."

پسرک نوجوان بود معنای حرفهای مادرش را نفهمید . اما به حرف مادرش گوش داد و به طرف پدرش رفت .پدر بادیدن پسرش تعجب کرد . از او پرسید :"این جا چکار می کنی ؟"پسر گفت:"آمده ام کمکت کنم ."پدر خنده اش گرفت و گفت :"چه کمکی از دست تو بر می آید؟"

پسر گفت :"مگر شما چه کار می کنید ؟می خواهید تیر اندازی کنید . من هم به شما کمک می کنم ."

مرد از شنیدن حرف پسرش از نیرو و احساس سرشار شد. مرد لحظه ای به خودش گفت شاید پسرم بتواند این تیر را به هدف بزند.

بعد گفت:"خب این تیر این و هم کمان !بگیر و امتحان کن" پسر تیر و کمان را از پدرش گرفت و جای او ایستاد.با هرچه قدرت در توان داشت. ،تیر را گذاشت و زه کمان را کشید .زورش کم بود پدرش به او کمک کرد و با هم کشیدند. پسر با دقت هدف را نگاه کرد و جهت کمان را به سمت بالا کمی تغییر داد تیر را از چله کمان رها کردند.تیر به سمت آسمان رفت . رفت و رفت و رفت و در میان تماشای مردمی که دیگر امید نداشتند درست وسط هدف فرود آمد . مردم باور نمی کردند. همه داشتند از تعجب شاخ در می آوردند. پدر و پسر خیلی خوشحال شدند همدیگر را بغل کردند و روی هم را بوسیدند . مردم هورا کشیدند و به سمت قهرمانان امسال آمدند. در بین مردم پیرمرد دانایی بود. او بیتی از شعرهای سعدی را خواند که بعد از آن به یک مثل تبدیل شد و هر وقت کسی از روی شانس به یک موفقیت می رسید ،این بیت را می خواند . پیرمرد گفت:

گاه باشد که کودکی نادان

                                            به غلط بر هدف زند تیری