پیشتازان سازمان دانش آموزی شهرستان طبس


 نمی ‏دانم در غروب جمعه چه رازی نهفته است! آسمان آبی است اما دلت حال غروب ابری‏ ترین روزهای پائیزی را دارد. اگر جمعه زیباترین روز اردیبهشت با گلهای سرخ هم که باشد، دلتنگی غروب ابری، بر دلت پنجه می‏ کشد. بعدازظهر آدینه، آئینه دلتنگی غریبی است، دلت بهانه می‏ گیرد، هیچ چیز آرامت نمی‏ کند ناگاه به خود می‏ آیی و می‏ بینی که قطرات اشک به آرامی تمام صورتت را پوشانیده است. این اشک از کجا آمده است؟ بهانه ی گریه چیست؟ ای کاش دل با گریه آرام می‏ گرفت، دلتنگی بیشتر به جانت پنجه می‏ کشد تابستان یا زمستان هم که باشد، فرقی نمی ‏کند. دلتنگی غروب جمعه یکی است بر می‏ خیزی، مفاتیح را می ‏گشایی، صبح جمعه را همراه با طلوع آفتاب و «ندبه» در فراق او آغاز کرده ‏ای، غروب آفتاب را با «سمات» به پایان می‏ بری، بر سجاده نماز مغرب که می ‏ایستی قامت به نماز می‏ بندی، احساس غریبی داری، احساس این که او نیز در جایی از همین زمین، قامت به نماز بسته است، غریب تنهایی که منتظر یک جمعه خاص است، جمعه ظهور، جمعه نجات.

این غم غربت جمعه، غم هجر او است که غروب هر جمعه را رنگ انتظار می‏زند، از خودت می‏ پرسی «چگونه یک هفته دیگر را بدون او گذراندی؟ چگونه یک جمعه دیگر بدون حضور او گذشت؟ تو به چه مشغولی که او را با همه وجود فریاد نمی‏کنی؟ بی شک او خود از این دوران طولانی غیبت دلتنگ است. کجایند شیعیان حقیقی و منتظران راستین که جمعه حضورش را با تمامی نیاز بخواهند. تا کی غروب جمعه، غروب این دلتنگی دلهای ماست؟ تا کی نگاهمان به راه دلمان به انتظار بماند؟ آخر چرا نبودش را عادت کرده‏ ایم؟ چطور توانسته‏ ایم و می‏توانیم بدون او جمعه هایمان را بگذرانیم و چرا...

دردیست مرا که بی تو درمان نپذیرد

درمان من این است که بیمار تو باشم


 در تنگ غروب، ماهی دل در تُنگ سینه بیقراری می‏ کند.

نمی‏ دانم سّر غروب در چیست، در فریاد جانسوز «هل من ناصر حسینی» با زمزمه عطشناک «أین الطالب بدم المقتول بکربلا» یا نه؟ نشان از آه دلتنگ زهراست؟

دلم از این دنیا گرفته، حس می‏ کنم قطره اشکی هستم. بروی گونه‏ های زمین. دلم عصر جمعه‏ ای شده است...

مردم! نگاه آسمان را بخوانید. غروب جمعه را بفهمید. چشم‏هایتان را به سرخی‏اش عادت دهید.

غروب جمعه انعکاس آه دلتنگ زهراست. فریاد بلندی است در بغض فرو خورده خورشید. یادی از دلتنگی‏های عاشوراست. یاد گار زمانی است که آسمان فهمید زین پس باید به انتظار بنشیند. آسمانی که آن روز شاهد فروپاشی زمین بود. شاهدان نگاهی، تا ابد روی نوک نیزه ‏ای مات ماند!

نگاهی که می‏گفت: این الطالبُ بدم المقتول بکربلاء

یوسف زهرا! تمام کوچه‏ های فراق را پیموده‏ ایم و تمام دشت‏ های انتظار را دویده‏ ایم و در تمام زلال جوبیار انتظار جاری گشته‏ ایم و کوچه‏ های دلمان را با دعا و نیایش و ندبه، آذین بسته‏ ایم.

بیا و اشک را از چشم‏ های جمعه پاک کن و دل‏ های ندبه را بدست آور!!.