پیشتازان سازمان دانش آموزی شهرستان طبس

 

 هدایت به راه خدا

شبی دزدی به خانه شیخ احمــد خضـرویه رفت و بسیار بگشت ، اما هیچ نیافت. شیخ صدا زد : ای جوان دلو برگیر و آب از چاه برکش و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا از روزی چیزی به تو دهم. دزد همچنان کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به او داد و گفت : این جزای عبادت یک شب نماز توست.

دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اندامش فتاد و گفت : زر قبول نمی کنم. مرا به راه خدا راهنمایی کن تا دولت لازوال از درگاه لایزال حاصل کنم . شیخ او را مرید کرد و یکی از اولیای حق گردید. (حکایات کوچک از مردان بزرگ ، حسین کریم شاهی بیگدلی ، ص 107 )

 

درمان دردسر

روایت شده که قیصر روم نامه ای به حضرت علی (ع) نوشت که مضمون آن شکایت از سردرد بود و پزشکان از عهده معالجه آن برنیامده بودند. حضرت امیر (ع) برای پادشاه روم کلاهی فرستاده و دستور فرمودند که هرگاه دچار سردرد شدی این کلاه را بر سرت بگذار تا نجات یابی . هنگامی که قیصر روم آن حضرت را اطاعت نمود خدای توانا او را شفا مرحمت فرمود. چون این موضوع به نظر قیصر شگفت آور بود دستو داد تا کلاه را شکافتند پس از این کار با کاغذی مواجه شدند که در آن نوشته شده  بود "بسم ا... الرحمن الرحیم " هنگامی که وی دریافت که شفای او به جهت این نام مبارک بوده است اسلام آورد ولی اسلام خود را پنهان می نمود. ( هزار و یک حکایت قرآنی ، محمد حسین محمدی ، ص31)

 

ای هارون سه عیب داری

هارون الرشید به بهلول گفت : می خواهم روزی تو را مقرر کنم تا فکرت آسوده باشد . بهلول گفت : مانعی ندارد ولی تو سه عیب داری !

1- نمی دانی به چه چیزی محتاجم تا مهیا کنم

2- نمی دانی چه وقت می خواهم تا به موقع فراهم کنی .

3- نمی دانی چقدر می خواهم تا به اندازه مهیا کنی.

ولی خدا اینها را می داند با این تفاوت که اگر خطایی از من سر زد تو حقوقم را قطع خواهی کرد ولی خداوند هرگز روزی بندگانش را قطع نخواهد کرد .( داستانهایی از خوبان عالم ، قاسم میر خلف زاده ، ص 111)

 

بدی به خویشتن

شخصی به اباذر گفت : به من چیزی از علم بیاموز !   اباذر در جواب گفت : دامنه علم گسترده تر از آن است که به تو بگویم ولی اگر می توانی بدی نکن برکسی که دوستش می داری . مرد گفت : این چه سخنی است که می فرمایی آیا تاکنون دیده اید کسی در حق محبوبش بدی کند؟ اباذر پاسخ داد : آری جانت برای تو از همه چیز محبوبتر است هنگامی که گناه می کنی بر خویشتن بدی کرده ای. ( داستاهای بحارالانوار ، محمود ناصری ، ج4 ص 175 )

 

                                                 

به خاطر احسان فرزند

حضرت عیسی (ع) روزی از قبری عبور می کرد که صاحبش عذاب می شد ، سال بعد به همان قبر گذشت مشاهده کرد صاحبش از عذاب نجات یافته ، سبب آن را از حضرت حق پرسید ، به او وحی شد :فرزند صالحی پیدا کرد که راهی را اصلاح و یتیمی را پناه داد بخاطر احسان فرزندش او را آمرزیدم . ( نظام خانواده در اسلام ، استاد حسین انصاریان ، ص 349 )

 

تخم مرغ دزد

جوانی محکوم به اعدام شد ، از او خواستند اگر وصیت دارد بنویسد. گفت : وصیت ندارم ، ولی بسیار مایلم در این لحظات آخر عمـر، مادرم را ببینم . مادرش را آوردند هنگام وداع مادر، زبان و لب مادر را چنان گاز گرفت که مادر از شدت درد ضجه کرد، به او حمله کردند که: ستمگر ظالم این چه کاری بود که کردی ؟ گفت : ستمگر ظالم این مادر است ، این دار اعدام من برپا شده مادر است. آن روزی که کودک بودم از همسایه یک عدد تخم مرغ دزدیدم مرا تشویق کرد تا شتر دزد شدم و سپس قاتل از آب در آمدم . ( نظام خانواده در اسلام ، حسین انصاریان ، ص 438 )

 

عاق مادر

جوانی در حال مرگ بود رسول خدا به عیادتش آمد شهادتین را به او تلقین فرمود . جوان رو برگرداند و از گفتن خودداری کرد . رسولخدا (ص) فرمود : مادر دارد ؟ عرضه داشتند : آری ،  مادر را خواست . فرمود : از فرزندت ناراضی هستی ؟ گفت : آری فرمود راضی شو زیرا زبانش از گفتن شهادتین بسته شده ، مادرش گفت : دلم را سوزانده ، از او ناراحتم. حضرت (ص) فرمود : بخاطر من از او راضی شو . مادرش بخاطر رسول خدا (ص) از او اعلام رضایت کرد . حضرت فرمود : به وحدانیت حق و رسالت من شهادت بده جوان نیز شهادت داد. حضرت فرمود : چرا بار اول نگفتی ؟ جوان گفت :هیولای وحشتناکی به من حمله می کرد من از گفتن باز می ماندم ، اکنون آن هیولا از من دور می شد که من توانستم سهل و آسان شهادتی بگویم .(نظام خانواده در اسلام ، حسین انصاریان ، ص 484)

 

اثر ستم کردن بر حیوان

زمخشری گوید : در کودکی نخی به پای گنجشکی می بستم و آن را می پراندم و باز نخ را می کشیدم و گنجشک را پایین می آوردم . مادرم هرقدر من را نصیحت می کرد گوش نکردم تا پای پرنده شکست . مادرم گفت : باشد که پای تو هم بشکند که به این حیوان ظلم کردی و پایش را شکستی . طولی نکشید از سر شاخه درختی افتادم و پایم شکست . دانستم که این نبود مگر بر اثر ظلمی که بر آن گنجشک کرده بودم .( حقوق متقابل در اسلام ، محسن فقیه ، ص 411)

 

برگرفته از کتاب حکایتهای خواندنی / علیرضا نیشابوری محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی